Tuesday, June 06, 2006

هنوز هم معتادم. هنوز وجودشو حس می کنم که کم کم داره خودشو نشون میده. من نمی تونم بدون اون. قبلا می گفتم که باید، ولی الان دارم می بینم که فقط اینطوری می تونم وجود داشته باشم. هیچ چیزی نمی دونم. عمیقه یا سطحی، واقعیه یا تخیلی، حقیقیه یا دروغ، کدوم؟ نمی دونم. اصلا نمی تونم بهشون فکر کنم… . ولی واقعیه، قسم می خورم. حتی اگه هیچ کی ندونه- که نمی دونه- من می دونم که واقعیه. لحظه، یعنی وجود، یعنی واقعیت، یعنی همه چیز. من همه چیز رو توی لحظه حس کردم و فهمیدم که هست. همونه که باید باشه. مثل همیشه. باز هم به سراغم اومده. آسانتر یا دشوارتر؟ رنج کمتر یا بیشتر؟ پرورش ؟ … نه ، همه چیز توی راهِ قلب و ذهن گیر کرده. فقط تک ندایی از دل ، تموم وجودمو تسخیر خواهد کرد. کافیه یه رویداد، یه احساس، یه جرقه بیاد و همه جا رو روشن کنه. من دیگه من نخواهم بود. بلکه همراه با تموم وجودِ دنیا، بودن رو حس خواهم کرد. مثل ِ همون لحظه. منتظرم، با تمام وجود. شاید همینه. شاید انتظار همون رویداده… . من نباید رویداد رو بسازم؟ من می ترسم، هنوز هم.می تونم؟ می تونم" رابطه" رو زندگی کنم؟ همه چیز خیلی ساده است. شاید هم پیچیده. من توی فهم پیچیدگی ِ ساده ترین حس کم آوردم. فقط حس می کنم. دریافت. منتظر می مونم. می دونم که من و " رویداد" از فاصله خواهیم گذشت… . باز هم بغض، رفیق همیشگی تنهایی. من می مونم و آسمون ابری دل و دشت تشنه ی گونه
Post a Comment